خرید بک لینک
برا اولین بار امشب سریال نفس رو دیدم....ساناز سعیدی درنقش ناهید خیلی شبیه دختر دائیم سمانه هست....منو سمانه هم سنیم....و حتی سه ماه من ازش بزرگ ترم....اون الان ازدواج کرده و یه پسر یه ساله داره ک دیشب تولدش بودولی من نرفتم....منو سمانه با اینکه خونمون نزدیک هم هس ولی زیاد باهم در ارتباط نبودیم و نیس

برچسب: نویسنده: یاسین احمدی تاريخ: يکشنبه 21 خرداد 1396 ساعت: 1:37

گفتم که یه مدتی به وجود خدا و .....شک داشتم و خیلی دور شده بودم از خودم حتی براش دلایلی هم میاوردم و میگفتم سالها گذشت تا انسان بفهمد نباید ساخته ی دست خودش رو بپرسته و سالها هم میگذره تا بفهمه نباید ساخته ی ذهنش رو بپرسته....و تو یه دنیای خیالی خودم خیلی نا امید زندگی میکردم اگه کتابی میخوندم فقط د

برچسب: نویسنده: یاسین احمدی تاريخ: يکشنبه 21 خرداد 1396 ساعت: 1:37

امروز هر کاری کردم جز درس خوندن.....خونه تنهابودم....همه رفتن بیرون....نهار ک خوردم رفتم حموم....یکم رقصیدم.....زنگ زدم فهیم: بیا اینجا تنهام.....اونم ب بهونه ی کتابخونه اومد....کلی گپ زدیم....و بعدازظهر آرایش کردیم و رفتیم پارک ساحلی.....زیادشلوغ نبود..... اومدیم بازار یه چرخی زدیم اصلا حواسمون به

برچسب: نویسنده: یاسین احمدی تاريخ: يکشنبه 21 خرداد 1396 ساعت: 1:37

از دیروز تا حالا اصلاحالم خوش نیست....اول فک کردم هیچیم نیس و خوب میشم ولی ساعت ۱۱و نیم شب فهمیدم ک ن ب این سادگیا هم نیست....همگی باهم رفتیم درمانگاه....خیلی شلوغ بود...نمیدونم برا مریضیم بود نمیدونم چرا برا اولین بار حالم از بعضی بیمارا بهم میخورد یا شایدم میترسیدم....و جالبش هم اینه ک دو دختر هم

برچسب: نویسنده: یاسین احمدی تاريخ: شنبه 13 خرداد 1396 ساعت: 3:05

امروزو هم با یه خبر خودکشی شروع کردم...البته دیشب زمزمه های مامانم رو میشنیدم ک با آجیم و داداشم حرف میزدولی تو خواب بیداری.....بیدار ک شدم از مامانم پرسیدم چیشده جریان چیه...گفت پسر محمود که فک کنم اسمش شاهین باشه خودکشی کرده....چجوری...دار...این سومین خودکشی تو فامیله در سال۹۶....اولیش آرمان بود ک

برچسب: نویسنده: یاسین احمدی تاريخ: پنجشنبه 11 خرداد 1396 ساعت: 0:04

یه شماره ناشناس بهم پی ام داد...و گفت من فلانیم .....مگه شما بهمانی نیستین....گفتم ن...ولی خب وسط حرفاش یه سوتی داد(شاید عمدا این کارو کرد)فهمیدم آریاس.....تا ساعت۳-۴شب بهم پی ام دادیم به عنوان دوتاغریبه....از این گفت ک پنج سال پیش(نمیدونم چرایه سال بهش اضافه کرد)ازتنها کسی که دوستش داشت جدا شده او

برچسب: نویسنده: یاسین احمدی تاريخ: پنجشنبه 11 خرداد 1396 ساعت: 0:04

نمیدونم ب چی میگن عشق....یه روانشناس میگفت عشق رو پیچیده نکنیم و همین ک از یکی خوشتون اومد یعنی عاشقشی اگه اینجوری باشه پس ینی من عاشق شدم......ولی بعضیا میگن وقتی عاشقی ک بدون عشقت نتونی زندگی کنی....اگه اینجوری باشه پس عاشق نشدم....اکثر دخترا خیلی زود دل میبندن با حرفایی ک خب...برا هر دختری لذت بخ

برچسب: نویسنده: یاسین احمدی تاريخ: پنجشنبه 11 خرداد 1396 ساعت: 0:04

سوم دبیرستان بودم....یه روز بهاری،فروردین ماه بود!از مدرسه ک اومدم یه دوش گرفتم ورفتم سراغ درسام ک مامانم صدام کرد وگفت مریم(دوست صمیمی دبیرستانم)جلو در کارت داره،طبق معمول مریم بدون هماهنگی اومد دنبالم ک بریم قلمچی....منم درعرض۵دقیقه لباسامو پوشیدم و رفتیم....وارد سالن ک شدیم...یه پسری نشسته بود سف

برچسب: نویسنده: یاسین احمدی تاريخ: پنجشنبه 11 خرداد 1396 ساعت: 0:04

یه خونواده بسیار مذهبی دارم و پدرم خیلی مذهبی بود هیچ وقت مجبورمون نمیکرد روزه بگیریم ولی تشویقمون میکرد....طوری ک از بچگی روزه میگرفتم....ما یه خونواده ی۷نفره بودیم ....وقتی که۷سالم بوداز اونجایی ک همه موقع سحر از خواب بیدار میشدن و و دوره یه سفره جمع میشدن و وقتی با صداشون بیدار میشدم و شور وشوقشو

برچسب: نویسنده: یاسین احمدی تاريخ: پنجشنبه 11 خرداد 1396 ساعت: 0:04

صفحه بندی